« تو چند بار تا حالا مشروب خوردی؟! نگو که نخوردی، چون باورم نمیشه ! »
وقتی اینو خوندم انگار آب سردی ریخته شد به تمام وجودم . آخه چقدر ظاهر نگر . چقدر احمق ! نمیدونم چرا اما مثل اینکه واسه مردم ما اینجوری جا افتاده که هر پسری که یه پَنت گذاشته بود همش هم زیر لب داره ترانه زمزمه می کنه یه موقعهایی هم یه هدفون تو گوششه و از همه مهمتر با دخترا رابطش خوبه اهل هر جور کثافت کاریی هست ......
تو شبای قدریم . مثل اینکه گفتن از هزار ماه ارزششون بیشتره . دیشب هم یکی از این شبای قدر بود، داشتم با خودم فکر می کردم که تو این شبا باید چی کار کنیم . نماز بخونیم .....؟دعا کنیم ......؟ اهل ریا باشیم و فقط بیدار بمونیم که فردا صبحش چشامون پف کرده باشه هر کی رد میشه و ما رو می بینه بگه بَه بَه چَه چَه که فلانی دیشب بیدار بوده و داشته راز و نیاز می کرده که الآن اینجوری چشاش پف کرده .......؟ خوب شماهایی که دو راه اولو برای این شبا پیشنهاد می کنید، کسایی که به این چیزا اعتقاد ندارن چی ؟ اونا نمی تونن از شبای قدر استفاده کنن ؟ به نظر می آد که شب قدر برای قدر دونستنه ..... قدر تمام نعمتهایی که خدا بهمون داده .... حالا این که چه جوری قدر بدونیم هر کسی روش خودشو داره ..... اما بعد این همه حرف من یه عقیده ای دارم اونم اینه که ما می تونیم با همه ی شبا مثل شب قدر برخورد کنیم ....
***************
چند روز پیش یکی از عموهام که یه بچه 17 - 18 ماهه داره با کلی مهمون دیگه خونمون بودن . من یه کم دیرتر از مهمونا رسیدم خونه ... وقتی رسیدم اول از همه مهرسا رو بوسیدم ( همون بچه هِ) کلی هم با من خوب بود ... اما وقتی نشستم یه کم خواستم مهرسا رو اذیت کنم بهش اخم کردم؛اونم چند بار ... اونم نامردی نکرد و زد زیر گریه .... کسی دلیل گریَشو جز من نمی دونست اما یه چیزی رو همه فهمیدن.... از اون روز دیگه مهرسا بغل من نمی آد ... حتی می ترسه تو چند متری من راه بره ....
یه چیزه دیگه که کاملا بی ربطه.... یه چند روزیه که به خاطر حرفای یه آدمی که خیلی واسش ارزش قائلم ریختم به هم.... منو نقد کرد بسیار هم خوب نقد کرد اما با نقدش تمام رفتارهای منو برد زیر سوال...من همیشه باید اول هر ترم یه دغدغه فکری پیدا کنم مه تا آخر ترم مشغولم کنه .... حالا هم دغدغه فکریم شده رفتارم...خودم میدونم که رفتارم یه جوریه که ممکنه بعضیا اصلا باهاش حال نکنن اما دیگه تا این حد ؟؟؟؟؟؟
تا حالا شده بدونی داری خواب ميبينی؟؟؟ آی آدم لجش ميگيره. يكی نيست بگه آخه ٬ تو كه بلدی اتفاق بيفتی٬ چرا تو خواب؟؟؟ ميميری عوض اينكه ۲۰۰۰ بار تو خواب اتفاق بيفتی٬ يه بار...همش يه بار تو بيداری بيفتی؟؟؟ آسونتره كه خره. ۱۹۹۹ بار به نفعته.
ديشب باز سر و كله اش پيدا شد. ميگم وااااااااااااااااااااااااااااای نكنه دارم خواب.... ميگه هيس!!! ميگم آقا قبول نيست. پس من از كجا بفهمم خوابم يا بيدار؟ تو سابقه ات خرابه. ميگه بيا پرواز كنيم . اگه شد يعنی خوابه. ميگم اگه خواب نبود چی؟؟؟ ميفتيم ميميريم . كر كر ميخنده و ميگه آخه آدم عاقل كه تو بيداری سراغ تو نمياد.دستم رو ميكشه و با هم میپريم.
پرواز كرديم....
احساس عجيبی بود. چقدر واقعی بود...همه شهر زير پاهامون بود. آدما٬ ماشينا٬ خونه ها...اصلا نميترسيدم. ميدونستم خوابه...ميدونستم اگه بيفتم ٬ هيچيم نميشه. دستامو از هم باز ميكردمو اوج ميگرفتم. خودمونيم٬ پرنده ها هم عالمی دارن ها.ساعت كه زنگ زد٬ قلبم هنوز داشت تاپ تاپ ميكرد.خوشم مياد پيشنهاداش تو خواب خودم هم جديده هميشه.
ايندفعه كه اومد به خوابم ميخوام همچين سفت بغلش كنم كه بتونم وقتی بيدار شدم با خودم بيارمش از اون تاريكی بيرون. خدا رو چه ديدی! شايد شد. ضرر كه نداره. داره؟؟؟
************
این چند روزه اینقد بلاگای قشنگ قشنگ خوندم که یه وولوولکی افتاد به جونم که منم یه بلاگ بسازم واسه دلم بنویسم . دیگه از 360 ارضاء شده بودم بعد اون بلاگی که از ته دلم نوشتم و بچه ها به گند کشیده بودنش . اولش نمیدونستم چه جوری شروع کنم به خاطر همین یه چند روزی بلاگم رو هوا بود تا اینکه تصمیم گرفتم این متنو که خیلی وقت بود واسه خودم داشتمش رو بنویسم . این پایین تاریخ خورده 1 مهر 1385 اما شما یه توهم بزنین تاریخرو فرض کنید 20 بهمن 1383 .
اینم یه جور سلام کردنه دیگه .