بچه که بودم حدود ۶ سالگیم وقتی محرم می شد خیلی خوشحال می شدم...دنبال بابام راه می افتادم تو دسته های عزاداری دونه های زنجیری که از دسته های زنجیر ملت می افتاد جمع می کردم تا زنجیر خودم رو بزرگتر کنم....بابام همش دعوام میکرد اما اون موقعها فکر می کردم که هر چی زنجیرت گنده تر باشه امام حسین بیشتر قبول می کنه عزاداریتو...
بزرگتر که شدم بابام واسم زنجیر بزرگتر گرفت...اون موقع بودکه فکر کردم حالا که همه هم سن و سالای من زنجیرشون گندست من حتما باید یه کار دیگه بکنم تا امام حسین منو بیشتر از اونا دوست داشته باشه...رفتم به زور یه دونه طبل کوچیک برداشتم و نگهش می داشتم تا یکی بزندش...
باز بزرگتر که شدم به فکرم افتاد که برای نزدیکتر شدن به امام حسین باید علم بلند کنم...رفتم و یه علم ۷ تیغه بلند کردم و خیلی خوشحال بودم که تونستم به امام نزدیکتر بشم...
هر سال محرم می گذشت و من با خیالات کودکانه خودم عزاداری می کردم...
یه سال یادمه بین دسته عزاداری بودم که دسته یهو وایستاد...رفتم جلو دیدم یه خانمی یکی از پرچمها رو در آغوشش گرفته و بلند بلند داره امام حسین رو صدا میزنه...از خودم خجالت کشیدم...اون خانم داشت چه جوری اشک می ریخت و من به این فکر بودم که با این صدام برم نوحه بخونم یا از این طبل بزرگا بزنم...
پارسال به خاطر یه سری مشکلات واقعا روم نشد برم عزاداری امام حسین...از روی امام حسین خجالت می کشیدم...حس می کردم اگه برم عزاداری ثواب بقیه عزادارای هیئتمونو کمرنگ می کنم...تاسوعا و عاشورا حتی پامو از خونه بیرون نذاشتم...اما وقتی دسته هیئت سر کوچمون اومد نزدیک خونه یه لحظه رفتم کنار پنجره...چشمم به همون پرچمی افتاد که اون سال اون خانومه بغلش کرده بود و گریه می کرد...ناخودآگاه اشک از چشمام سرازیر شد...تا تونستم اشک ریختم...
اصلا این کار رو با این قصد که امام حسین منو بیشتر از بقیه دوست داشته باشه انجام ندادم اما حس می کنم تنها عزاداری واقعی من برای امام حسین همون چند لحظه ای بود که اشک ریختم...
چقدر بزرگتر شده ایم...
امیدوارم امسال بتونم تمام این ۲۰ سال رو جبران کنم...
اول بگم که قصد نداشتم بنویسم اما یکی وولوولک انداخت تو تنم که بنویسم....
امروز صبح که قالب جدید بلاگ هادی فریبرزی رو دیدم یهو یه تکون بدی خوردم....
راستی به نظرم وقتش شده که یه خونه تکونی اخلاقی رفتاری فرهنگی فکری سیاسی .... کلا همه جوره بکنم ...حس میکنم خیلی از روابطم اضافیه...حس میکنم خیلی از رفتارهام احمقانست...حس میکنم خیلی از عادتهام دارن آزارم میدن...اما به نظرم این انسان تکونیه خیلی سخته...من به اینی که الان هستم معتاد شدم ... امروز داشتیم با بچه ها خاطرات اوایل دانشجویی رو مرور می کردیم...چقدر اون اوایل به صورت کورکورانه ای شاخ بودم...به نظر میاد که نسبت به اون اوایل یه تکون سنگینی خوردم که البته ناخواسته بوده و فقط به خاطر روابط خوبی بوده که برقرار کردم...
خیلی دوست دارم کلا فضایی که الان مجتبی توش زندگی و حتی فکر میکنه رو برای یه بار حس کنم...به نظرم میتونه برام خیلی جالب باشه
خیلی دوست دارم بدونم پویامنصوری چه جوری زندگی می کنه...
خیلی دوست دارم فقط برای یه روز جای هادی باشم و عقایدشو کامل بشناسم...چون بین تمام آدمایی که می شناسم عقایدش خیلی خاصه...
شهاب تو پست آخرش خیلی حرف خوبی زد...وقتی بهم میگن چقدر پاکی انگار یه پتک میزنن تو فرق سرم(حالا عینا جمله شهاب رو نگفتما)
به نظرم یه چیزی که میتونه تو این برهه زمانی برامون بمونه این تبادل افکاریه که تو صحبتهامون با بچه ها داریم...
چرا آدم با یادآوری بعضی خاطرات تو یه خلسه ای بین شادی و غم میمونه.....
نمیدونم چرا منم به این بازی دعوت شدم ... الان همه فکر می کنین که باید مسائل عشقی و اینا بیاد وسط دیگه ... اما نه ... ما همه ی آمارمون رو بوده تا حالا ... من شروع می کنم هر رازی رو که یادم اومد میگم اگه ۵ تا نشد دیگه شرمنده
۱- باورتون میشه من تو ۱۵ ماهگی پرتقال پوست می کندم ... با دندون ... اینو خودم تا یکی دو سال پیش نمیدو نستم
۲- عشق اول : ۵ سالگی . اما تا به الان هیچ کس اینو نمیدونست . الان هنوز اون دختر رو می بینم اما تازه فهمیدم عشق اون احساس بچه گانه نیست
۳- نسبت به یکی از معلمانم تنفر شدید دارم : آفای برنجی . معلم ریاضی دوم راهنمایی . وقتی تازه داشت ریاضیات من پا می گرفت چنان شخصیتمو جلوی دیگران خرد کرد که تا ۶ ماه از ریاضی بدم میومد. بچه بودیم دیگه
۴- وقتی نتیجه کنکورم اومد آنقدر ناراحت بودم که شبش ۵/۱ ساعت تو اتاقم و در تنهایی داشتم گریه می کردم اما در همون لحظه همه خانواده از خوشحالی من سر از پا نمی شناختن
۵- این ۵امیش دیگه خیلی سخت شد . واسه من که همیشه واسه همه رو بازی کردم خیلی سخت شد...تا به حال کسی من رو عصبانی ندیده...می تونم ادعا کنم که در کظم غیض بسیار ماهرم
حالا مثل اینکه منم باید از چند نفر دعوت کنم برای یلدابازی...نمیدونم کسی دعوتشون کرده یا نه....مجتبی غریبی(فکر کنم رازهاش برام از همه مهمتر باشه)...مرتضی صادقی(اینقدر مرموز هست که تو اردو همدان به عنوان مرموزترین فرد انتخاب بشه)...امین صمدی(یکی از دوستای مدرسم که هنوز نمیدونم چرا دو سال پشت کنکور مونده با اینکه خیلی استعدادش از بعضیها بیشتره.می خوام از رازش سر در بیارم)...البرز رضازاده(انعطاف پذیرترین آدمی که به عمرم دیدم)...محمدرضاعلی عسگری(سیاست مداترین آدمی که می شناسم)
راجع به دورویی ها
راجع به اینکه تو این سیاست کثیف چه کسانی بودند که برای به قدرت رسیدن دیگران را قربانی کردند
راجع به شناخت بیشتر آدما ( و در نوع خاصش دوستان ) در هر لحظه از زمان
اما حیف که همه چیزو نمیشه اینجا گفت
آدم هر تصمیمی که می گیره که نباید جار بزنه
خرم آن روز کزیـن منزل ویــــــــران بـروم راحــــت جان طلبم وز پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب مـن به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دو بیت اول تفألی که به حضرت حافظ تو شب یلدا زدم..... یه آرامش نسبی تو وجودم حکمفرما شد...... از تصمیمی که گرفتم مطمئنم کرد
پ.ن 1 : « 84ایها سال بالایی حساب نمیشن » خیلی این جمله واسم جالب بود. یعنی یک سال تلاش مساوی یک سال گل لگد کردن. بعد از چند وقت بی اختیار از چشام اشک جاری شد
پ.ن 2 : یه موقعهایی اینقدر حرف داری بزنی و اینقدر گِله تو وجودت هست که منتظر یه فرصتی خالیشون کنی اما تا اون فرصتو به دست میاری زبونت بند میاد. همین میشه که نمیتونی از حقت دفاع کنی
پ.ن 3 : به مجتبی غریبی خیلی ظلم شد. بیشتر از خودم دلم واسه اون میسوزه. وقتی که همه دوستان اصفهان بودن و مجتبی به من زنگ زد گفت کامران پس وورد کامپیوتر شورای صنفی چیه دلم می خواست اون موقع تنها بودم و زار زار می زدم زیر گریه
پ.ن 4 : 5 سال واسه یکی هیچی از رفاقت کم نذار اون موقع اگه بفهمی که یه شب برگشته هر چی از دهنش در اومده بهت گفته چه حالی بهت دست میده
پ.ن 5 : آدم وقتی بعضی از دوستاشو میشناسه تازه می فهمه که چقدر حقارت خودش در مقابل عظمت اونا میتونه خودنمایی کنه . واقعا بس عظیم انسانهایی یافت میشوند در این دنیای حقیر
پ.ن 6 : چقدر این چند روزه فشار روم بود هم جسمی هم روحی.... خدا روشکر که از پس همشون براومدم... مثل اینکه کم کم دارم مرد میشم (:دی)
پ.ن 7 : گفتم :دی یاد مرتضی افتادم.... پسر دوست داشتنی برق.... فکر نمی کنم کسی تو این دنیا باشه که از مرتضی بدش بیاد
پ.ن 8 : یکی از دوستان خارق العادم (که بعد 9 سال هنوز کسی مثل اون نتونسته تو زندگیم تأثیر گذار باشه ) می گفت من در این لحظه از زندگیم احتیاج دارم عاشق بشم اما خودم هم چنین حسی رو ندارم . احتمالا عاشق شدم و خودم نمیدونم . حس می کنم اگه کسی بود که این چند روزه باهاش درددل می کردم نسبت به الآن خیلی آرامش بیشتری پیدا می کردم
چقدر حرف و در کنارش غر زدم .... واقعا شرمنده اما باید یه جوری خودمو خالی می کردم