تبليغاتX
مهر اول .....
من برای فهماندن چیزی از خود به تو جز چشمانم چیزی ندارم

1- دیروز بعد حدودا 3 ماه یه دل سیر با یکی از بهترین آدمهایی که به عمرم شناختم حرف زدم ... با اینکه یه کسیه هم سن و سال خودم اما حرف زدن باهاش خیلی بهم آرامش میده ... شاید همون هم سن و سال بودن مهمترین دلیلشه ... الان اصلا مهم نیست که این طرف کیه... مهم اینه که اینقدر این صحبتم باهاش واسم بهره داشت که انگیزه ای مضاعف برای زندگی کردن پیدا کردم ...

2- بالاخره بعد از یک سال دوندگی کتاب شعر یکی از عزیزترین دوستانم چاپ شد. چیزهای یواشکی ؛ نویسنده : یاشار بشیرزاده. وقتی روی جلدش رو خوندم انگار تمام دنیا رو بهم دادن ... خیلی لذت بخشه ...

« همه چیز از آنجا شروع شد / که خدا توی سینه ما یک چیز قرمز گرم کشید /

 که صدا می داد»                   

« تو را نمی توان در شعر نوشت / تو خودت / خودت را همه جا کشیده ای»

3- بعد از 3 ترم تحصیل تازه الان معدلم واسم دغدغه شده ... این یه کم باعث شد که این ترم بیشتر به درسم بچسبم ... اما این اصلا به این ربط نداره  که بعضیا وقتی میخوان باهات دوست بشن اولش می بینن از نظر درسی چقدر براشون استفاده داری ...

4- فکر کنم هنوز به اون مرحله از تکامل نرسیدم که جای یه نفر تو زندگیم خالی باشه ... خیلی سرم شلوغه وقت نمی کنم حتی بهش فکر کنم

5- به مدیریت علاقه مند شدم ... اگه اتفاق خاصی نیفته فعلا defaultام اینه که ارشد مدیریت بخونم

6- تصمیم گرفتم به خاطر حماقت یه سری افراد در شناسایی آدم ها در اولین برخورد کمی در ظاهرم تغییر بدم...(هیچ گونه انتقادی پذیرفته نمی شود. صرفا یه جمله خبری بود)

7- کرجی بود؛ کرجیم . 2 سال اول درس نمی خوند؛ 2 سال اول درس نخوندم. دوست خوب زیاد داشت؛ دوست خوب زیاد دارم. مهربون بود؛ خودم فکر می کنم مهربونم. خنده رو بود؛ خنده رو هستم. فکر کنم فقط 2 نفر فهمیدن چی میگم. فکر بهش احمقانست اما عجب حسن تصادفی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 10:38  توسط کامران رضایی  | 

وارد حیاط خانه که شد به آسمان نگاه کرد. ابرها عجیب تیره ‌شده بودند و عجیب روی هم وول می‌خوردند. چمدانش را روی زمین گذاشت. از شیشه‌ی در به اتاق نگاهی کرد. کسی متوجه ورود او نشده بود. خانواده‌اش همانطور چمباتمه زنان پای سفره‌ایی نشسته بودند. با خودش گفت: انگار زیاد هم منتظرم نیستن. شایدم چیزایی به گوششون رسیده؟!
دلش برای همه تنگ شده بود. صورتش را چسباند به شیشه. مادرش پیرتر شده بود و پدرش داشت خوابش می‌برد و برادرها و خواهرهاهم همه مثل اینکه از چیزی ترسیده باشند کنار هم نشسته بودند. صدای رعدی آمد. به آسمان نگاه کرد. رنگ ابرها عجیب‌تر شده بود. با دست دقی به شیشه زد. همه به در اتاق خیره شدند.
پس از خوش و بشی خشک سر سفره نشستند. غذایشان آماده بود. منتظر بود که کسی بگوید چه کردی یا کجا بودی که تعریف کند. اما همه سکوت کرده بودند. بشقاب غذا که به دستش رسید لبخندی به مادرش زد اما او عکس‌العملی از خودش نشان نداد. به پدرش نگاه کرد و به تمام  برادرها و خواهرها، داشتند به آرامی غذا می‌خوردند. به غذا نگاهی کرد امیدوار بود که بتواند برای اولین بار، پس از مدت‌ها خروج از دوران  خوش کودکی، زیر سقفی غذایش را تا به آخر بخورد.
قاشقی پایین آمد و پر شد و خواست بیاید بالا که اندک نوری که در خانه بود از بین رفت. از شیشه در به بیرون خیره شد و دهانش از حیرت باز ماند. پدرش هم سرش را بالا آورد او هم خشکش زد. بقیه هم برگشتند. مادرش فریاد کشید ...
او فریاد زد بچسبید به ستون‌ها. همه در اتاق متواری شدند. خودش هم چسید به ستون. گردبادی آمد و شیشه‌ها را شکست و خانه را زیر و رو کرد و تا حد مرگ همه را ترساند و رفت و بعد آسمان به حالت اول خودش برگشت.
وقتی برای تکان دادن خود از جایش بلند شد فهمید که برای کسی اتفاقی نیفتاده است. مادرش گفت: این دیگه چی بود؟ دستی به پهلویش زد و گفت: مگه تو فیلم‌ها ندیدید گردباد بود. پدرش گفت: یه همچی چیزی اینجا سابقه نداشته. گفت: چی بگم؟ حتماً به یمن ورود منه. پدر به صورت مادر نگاهی کرد، همه بی‌حرکت و ساکت شدند.
داشتند گردباد را فراموش می‌کردند که برادر کوچکش جیغی زد . از لای پنجره شکسته که به بیرون خیره شدند دیدند تمام ابرهای سیاه به هم چسبیده‌اند و صدها برابر گردباد قبلی شده‌اند و به سمت آنها می‌آیند. همه باز فرار کردند و رفتند و چسبیدند به ستون‌ها.
گردباد در یک چشم بهم زدن همه‌ی درها را از جا کند، دیوارها را ریخت و از خانه‌ی پر ابهت تنها نیمچه سقف و اسکلتی بر جای گذاشت. پدرش می‌لنگید، مادرش دست گذاشته بود روی سرش، و هرکدام از برادرها و خواهرها قسمتی از بدنشان زیر آوار بود.
وقتی اطمینان حاصل کرد که همه زنده‌ می‌مانند، چمدانش را که از جایش تکان نخورده  بود  برداشت. کسی به او توجهی نکرد، به ساعتش نگاهی کرد، می‌توانست تا شب مقاوم‌ترین هتل شهر را پیدا کند...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:33  توسط کامران رضایی  | 

اولا از تمام کسانی که از خوندن پست قبلی من ناراحت شدن عذر خواهی می کنم...خیلی تند رفتم...اما نمی خواستم خلط مبحث کنم...کاملا ناخواسته اینجوری شد...باز هم عذرخواهی منو بپذیرین...

نتایج انتخابات شورای صنفی اعلام شد : کامران رضایی با ۱۳۰ رای در جایگاه دوم....یه لحظه خیلی خوشحال شدم...فکر می کردم کمترین رای رو در بین بچه های ۴ای بیارم(اینو جدی میگم)و فقط برای احترام خاصی که برای مهدی میرحسینی و محمد جلالیان قائلم و به خاطر تلاشهای زیادشون برای تایید صلاحیت من انصراف ندادم...خدا میدونه شب قبلش داشتم از سر درد میمردم...بچه ها از همتون ممنونم...حالا دیگه وقتشه به وعده هامون عمل کنیم...کمکم کنید لطفا...

جلسه عمومی گروه فوق برنامه رسانا...مثل اینکه خودشون هم نمیخوان من باشم...من بعد از برگزاری جلسه فهمیدم همچین جلسه ای بوده...فقط میتونم بگم متاسفم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:31  توسط کامران رضایی  |