تبليغاتX
مهر اول .....
من برای فهماندن چیزی از خود به تو جز چشمانم چیزی ندارم

من چاقم....

با استانداردهای جهانی که مقایسه می کنم یه آدم به قد من باید حدود ۷۹ کیلو وزن داشته باشه ...اما من ۹۱ کیلو هستم....یعنی ۱۲ کیلو اضافه وزن...

تا به حال اصلا بهش فکر نکرده بودم...یعنی اصلا برام مهم نبود....این چند وقته خیلیا بهم گفتن چاقم...این باعث شد که یه کم به مسئله چاقی و اصلا علتش فکر کنم...

دیشب تو مترو با یکی از دوستان در مورد دلایل چاقی صحبت می کردیم...نمیدونم چرا اما این دوست من خیلی علاقه داره که همه چیو به روان شناسی ربط بده...می گفت چاق بودن من دلیل روان شناسی داره...

آدمهایی که چاقن در ضمیر ناخودآگاه خودشون از خودشون بدشون میاد و برای اینکه زیاد به خودشون فکر نکنن می خورن....البته چون آدم در ضمیر ناخودآگاهش از خودش بدش میاد نمیتونه با فکر کردن به خودش به این پی ببره....چون وقتی آدم فکر می کنه فقط قسمتهای روشن مغزشو بررسی می کنه و به قسمتهای ناخودآگاه وارد نمیشه...یا اینکه یه جای دیگه خوندم آدمایی که چاقن ممکنه چند علت داشته باشه...یکی خشمه...یعنی آدم وقتی عصبانی میشه ترجیح میده غذا بخوره تا خشمش فروکش کنه...یکی دیگه عادتهای بد غذاییه...یعنی طرف از بچگی هر وقت یه کوفتش میشد مامانش میومد بهش یه شیرینی میداد تا ساکت بشه و این یه عادت بد میشد واسش...

 من خیلی به اون قسمت اول حرفاش فکر کردم و اینجوری نتیجه گرفتم که آدمای چاق از خودشون بدشون میاد...این در حالیه که من معمولا آدمای چاق رو بااحساس تراز آدمهای لاغر دیدم...اما به مقدار زیادی با قسمتهای دوم و سوم حرفاش موافقم...

تنها قسمت خوب این بحث این بود که آدم تا وقتی که به اندازه نیاز بدنش بخوره چاق نمیشه...و بنابراین یه چیزی مثل استعداد چاقی بی معنیه...

پ.ن.۱: یکی فرق مدیر اجرایی با مدیر عامل رو به من بگه لطفا

پ.ن.۲: اینکه من تو پست قبلم همش از کسانی که بدم میومد گفتم این بود که تقریبا از بقیه آدما خوشم میاد یا حداقل بدم نمیاد...انتظار این همه بی مهری بچه ها رو نداشتم....

پ.ن.۳: تک بعدی بودن در هر زمینه ای...چیزی که ازش نفرت دارم...خدا رو شکر خودم رو اصلا و به هیچ وجه تک بعدی نمیدونم....

پ.ن.۴: انرژی هسته ای حق مسلم ماست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:33  توسط کامران رضایی  | 

۱. دیدین این آدمایی رو که عقده دیده شدن دارن؟؟؟...طرف میره سیگاری میشه بعد به تو که سیگاری نشدی چپ چپ نگاه می کنه...فکر می کنه مثلا اگه تو یه کافه بشینه سیگار بکشه و کتاب هدایت بخونه میشه احمد شاملوی دوم...اگه بخوام رک بگم حالم ازشون به هم میخوره....

۲- دیدین این آدمایی رو که میخوان تو هر چیزی نظر بدن...اگه در مورد گروه متالیکا صحبت کنی یه دفعه میره بالای منبر و اگه همون لحظه بحث رو ببری به سمت نظریه نسبیت باز یه منبر دیگه میره...واژه نمیدونم تو فرهنگ لغات این آدما معنا نشده.....حالم از اینها هم به هم میخوره...به همین خاطره که حالم یه موقعهایی از خودم بد میشه 

۳- دیدین این آدمایی که فقط با مسخره کردن دیگران میخوان بقیرو بخندونن....خیلی احمقانست...

۴- تازگیا یه فیلم دیدم به اسم در خط خود قدم بردار...اکثر آدما اینجورین...یه کم که بهشون رو بدی از جادشون در میرن...حالا چه طرف بشه دبیر شورا چه سر کارگر بخش...موفقیت میتونه آغاز شکست باشه اگه در خط خودت قدم برنداری 

۵- یه یارویی رو امروز با دوستان مشاهده کردیم...وایساده بود بغل سینما به دخترای جوون با ترفندهای مختلف شماره میداد...حالا بماند که به قیافش میخورد ۳ تا بچه داشته باشه...

۶- نمیدونم چرا یه سری آدما سر هیچی به بعضیای دیگه حسودیشون میشه و چون نمیتونن حسادتشونو نشون بدن میخوان تو جمع طرفو خرد کنن...آخ که نابود کردن این آدما مخصوصا جلوی خانوماشون چه لذتی داره...

۷- بعضی آدما شدن فقط دلقک دیگران...وقتی طرف دلش میگیره یه زنگ میزنه فلانی کجایی...طرف میاد میخندونتش و میره تا دل تنگی بعد...چقدر بدم میاد که شخصیت یه طرف رو اینجوری مورد تمسخر قرار بدن

۸- یه مدت بود که دلم میخواست هم چین پستی بدم...خودم که دارم واقعا ازش لذت میبرم...دقیقا یه سری حرفهای دلم رو زدم...شماها هم حالا هر چی میخواین در مورد من فکر کنین...مهم اینه که خودم خیلی راضیم...  

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 2:29  توسط کامران رضایی  | 

 دلم جز مهرویان طریقی بر نمیگیرد               ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد

خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو    که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد

 

اولین تفال امسال من به حضرت حافظ؛ از نظر خودم که خیلی خوب بود. امیدوارم سال 86 هم به همین خوبی باشه واسم و واستون. همه امسال رو برای خودمون مبارک کنیم.ش

 

با یکی از دوستان داشتم در مورد رفاقت های انسان در دوره های مختلف زندگی تبادل نظر می کردم. قبل از مدرسه رفاقتهای آدما( شاید بهتره بگم بچه ها ) بستگی داشت به محل زندگیشون. اگه یه روز دوستات نبودن میشستی تو خونه زار زار اشک می ریختی که دوستام کوشن اما این اشک تو به خاطر دوستات نبود؛به این خاطر بود که همبازی نداشتی. یعنی در یه لحظه بچه های فامیل می تونستن دوستای خوبت باشن در لحظه ای دیگر بچه های محل؛ بسته به اینکه بازی با کدومشون بیشتر بهت حال بده.

دوران ابتدایی اومد و با یه سری بچه ها دوست شدی. ویژگیهای دوستیهای اون دوران دو تا بودن:1- اسم کوچیک تو رفاقت های اون موقع بی معنا بود.(حداقل واسه من که اینجوری بود)تنها هویت تو نام خانوادگیت بود. 2- یه عیدی تابستونی چیزی خلاصه یه تعطیلی طولانی که میومد اصلا انگار نه انگار ازشون دوری. حتی در مواردی مشاهده کردم که بعضی بچه ها بعد از تعطیلات عید اسم دوستاشونو فراموش می کنن.

دوران راهنمایی و اوایل دبیرستان کاملا یه دوران خاصه. دورانی که آدم داره به بلوغ میرسه. هم فکری هم جنسی. غالبا رفتارهای بچه ها در این دوران با همدیگه یکسانه. فکر کنم تنها دورانیه ( اگه نتونی تو دوره های بعدی این کارو انجام بده)که آدم میتونه توش دوستان خالص پیدا کنه.(البته بماند که من از اون دوران الان فقط 3- 4 تا دوست خوب دارم که برای دوره خودش آمار درخشانیه)این دوران هم یه ویژگی مشخص داره اونم کلماتیه که بین بچه ها رد و بدل میشه.(از ذکر جزئیات معذورم)

اواخر دبیرستان هم که برای آدمای پست، بهترین دوستان، بچه درسخونا هستن. اما برای بچه های عادی دوباره با کمی احتیاط میشه دوستهای لایف تایم هم پیدا کرد.من از اون دوران یه دوست (شایدم فقط شریک درسی) دارم که خوشبختانه الان فقط هر 6 ماه یه بار میبینمش.

دانشگاه؛ دیگه آدما مسیر فکریشونو پیدا کردن.هر کسی سمت یه ....ایسمی رفته. اولش همه میخوان همدیگرو محک بزنن. یعنی 3- 4 ماه اول دوران امتحانه. دورانی که همه دوستت هستن و هیچ کس نیست. دوستیهای اول دانشگاه رو میتونم به دوستیهای دوران قبل مدرسه شبیه کنم. آدما همدیگرو فقط برای بازی میخوان اما با سطحی بالاتر و فکر شده تر(البته بماند که بعضیها تا آخر عمر هم دیگران رو فقط برای بازی میخوان). تا اینکه کم کم میگذره و بزرگتر میشیم....

اما هیچ موقع فکر نمی کردم که اگه چند روز ( تا الان حدود 14 روز) چند نفر خاص رو نبینم همه وجودم به هم بریزه. فکر کنم معنی دوست واقعی یعنی همین چند نفره. یعنی همین نیاز به بودن.(فقط نیاز به بودن و نه هیچ نیاز دیگه ای)   

بقیه دورانهای زندگی رو هم ترجیح میدم تجربه کنم و بعد نظر پراکنی.

 

***********************

1-   اول از همه دوست دارم ورود پسر عموی گلم را به بلاگ من تبریک بگم. فکر نمی کردم افتخار بده و به کلبه خاطرات این حقیر هم سرکی بکشه.... ( اوه اوه چقدر ادبی؛ 2 روز داشتم رو این 2 خط فکر می کردما)

2-      تنها کار مفید من تو تعطیلات تا الان دیدن چند تا فیلم خوب بوده... فقط همین... نه درسی نه مطالعه ای...

3-      خوش باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 20:30  توسط کامران رضایی  | 

هیچی...ولش کن...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 2:1  توسط کامران رضایی  |