فلبت
مانند یک مهره است
بین دو انگشت خداوند
انگشتی از قهر
انگشتی از لطف
می چرخد این مهره
گاهی به روی اشک و گاهی رو به لبخند
در بازی انگشت هایش
قلبت مدام این رو و آن روست
اما چه زیباست
قلب تو در دستان یک دوست
این قلب ، در آن دست
یعنی :
هیچ تو در هست خداوند
پس مطمئن باش
هرگز نمی افتد
این مهره از دست خداوند
طاقت بیاور
تا آنکه کم کم
این مهره ارزان کم ارج
در دست او قیمت بگیرد
طاقت بیاور
آنقدر تا یاقوت قلبت
در گنجه دستان او قدمت بگیرد
یک عمر این قلب
دردست او باید بچرخد
این سو و آن سو
تا آنکه روزی
مثل نگین محکمی ثابت بماند
بر حلقه انگشتر او
ان قلوب بین آدم کلها بین اصبعین من اصابع الرحمن ( از کتاب احادیث مثنوی )
۱- آقا یکی بیاد به این بچه ها بفهمونه که سخت در اشتباهن...من تو پست یکی مونده به آخرم تو پی نوشت اولش نوشته بودم که یکی فرق مدیر اجرایی و مدیر عامل رو بهم بگه....حالا از اون روز هر کی این پست منو خونده اومده میگه کامران با محمد اکبرپور مشکلی پیدا کردی؟؟؟بابااااااااااااا...باور کنید اشتباه شده..من منظورم به یکی از آشنایان بود که تو شرکتشون مدیر عامل ندارن اما مدیر اجرایی دارن...منم حدود ۳ ساعت داشتم سر فرق این دو تا شغل بحث می کردم آخرش به نتیجه نرسیدم...بابا اصلا منظور من اکبرپور نبوده که....پس دیگه لطفا اینقدر کشش ندین قضیه رو که خود اکبرپور هم به حرف بیاد...(رجوع شود به پست آخر محمد پی نوشت ۲)البته فکر کنم منظورش منم!!یعنی مطمئن نیستم...
۲- نمیدونم چه حالی بهتون دست میده وقتی تو جمع دوستای قدیمیت هستی مثلا برای تولد یکیشون...یهو بابای اون طرف میاد یه شیشه ودکا میده بهش میگه بخورین شاد باشین..بعد نیم ساعت تو نشستی اونجا و به حرکات محیر العقول دوستانی که روشون کلی حساب باز می کنی نگاه می کنی و به حالشون تاسف میخوری...اون موقع بود که به داشتن چنین هم دانشکده ای هایی افتخار می کردم...
۳- امروز از همون آدمایی که بالا بحثشونو کردم شنیدم که تو همین تهران خودمون چند روز پیش توپ یه پسر کوچولوهه میفته تو خونه ای که چند تا جوونک توش بودن...وقتی اون کوچولوه میره توپشو بیاره دیگه برنمیگرده...بعدش معلوم میشه که اون چندتا جوونک مثل اینکه اکس زده بودن و این کوچولو رو با گوسفند اشتباه گرفتن...سرش رو بریدن و گوشتش رو خوردن...البته در صحت موضوع جای بسی تحقیق است....
۴- این مشکلات من هم با یه سریا داره خیلی بچه گانه میشه ها...همش هم میدونم که از جانب خودمه...فکر کنم آدما یا شایدم فقط خودم کار احمقانه زیاد انجام میدن...
۵- عشق ممنوع است و دوست داشتن جرم / این شرط اساسی عقل است / مبادا نامی از عشق بنویسی در کوچه پس کوچه های قلبت / که به جرم دوست داشتن / محکوم به انتظار میشوی.....یاد رمانهای شاهکار جرج اورول افتادم...مخصوصا ۱۹۸۴اش....