تو را به سرخ، به آبی، تو را به پاکی و رادی، تو را به آزادی،
به سبز دشت جهان
گرگ باش
بره مباش!
تو را به عشق، به آبی
به گیسوان شب و دم سپیده های شادی
عروس باش
عروسک مباش!
من آدم، باید درونم یه چیزایی مثل گذشت، فداکاری، غمخواری و یه عالمه صفت خوب و قشنگ دیگه باشه که در من هر از گاهی آدم بودنم رو حداقل برای خودم پررنگ تر کنه.
من آدم، اگه می خوام آدم باشم باید خودم رو دوست داشته باشم و به خودم احترام بذارم و مثل یه نگهبان خوب و وظیفه شناس مراقب خودم باشم.
اما یه مرز باریکی هست این وسط. یه چیزی که ما رو از ورطه افتادن به اینکه فقط خودمون رو ببینیم نجات میده و از طرفی هم نمیذاره که یادمون بره باید و باید و باید به خودمون توجه کنیم، یه توجه از سر شعور نه خودخواهی!
دوست ندارم و همه سعیم رو می کنم که فقط خودم رو نبینم، دوست دارم و همه سعیم روهم میکنم که برای خودم مهم باشم. به هیچ وجه حس نمی کنم که این دو نقض کننده هم هستش، بلکه فکر می کنم که یه سهل ممتنعه که من دوست دارم و همه سعیم رو می کنم که خوب انجامش بدم.
خدایا! هر جا حس آدم بودن بر اثر همه صفت های خوب انسانی در وجود این پسر کوچولو پررنگ تر شده میذارم به حساب روح خدایی تو که در اون دمیده شده.
خدایا! هرجا بی احترامی و بی توجهی نصیب این پسر کوچولو شده، بذارش به حساب اینکه زیادی دنیا رو ساده دیده و زیادی فکر کرده که صداقت جواب صداقته. قول میدم از این به بعد بیش تر مراقبش باشم که اون مرز باریک رو بتونه رعایت کنه و نه این وری بیفته نه اون وری!
خدایا! به من یه روح بزرگ بده که مثل یه آدم خوب زندگی کنم!